X
تبلیغات
زندگی یا زنده بودن!
خودتو جای من فرض کن ((شاید)) حالم و فهمیدی!!!!!
وقتی میگن یه جایی خاک خورده این وبلاگ منو میگن

اصلا باورم نمیشه یه وقتایی میشستم از سیر تا پیاز زندگیمو اینجا مینوشتم خیلی خوب بود کلی ارامش میگرفتم

اما الان اینقدر بی حوصله شدم

اکثرا رو تخت دراز میکشم و با موبایلم بازی میکنم

هوووووووووم یادش بخیر ،تند تند سر میزدم ببینم چند نفر نظر گذاشتن

اتفاقاتی که این مدت افتاد بزارید ببینممممم

الان ترم ۲ کارشنانسی همون رشته روابط عمومی میخونم

خونمونو یکم بازسازی کردیم و همینا زیاد اتفاقات پیش نیومد

+تاریخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 14:58 نویسنده pekii |


ﭘﺴــــﺮﮎ... .



ﮔﺎﻫـﯽ دُختـ
ـَرکـــِ ﻗﺼﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ




ﺑﺎﻧــــﻮﯼِ مــﻦ 




ﺻـــــﺪﺍ ﮐـــــﻦ!




ﮔﺎﻫــــﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﻋﺠﻠـــﻪ ﯾـﺎ ﺑـﺎ ﺣــﺮﺹ! ﺍﺳﻤﺖ ﺭﺍ ﺻـــﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﺪﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕـــــــﻮ:ﺟﺎﻧـــــــ؟ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﭼــﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑـﺎ شَـــرم ﻣﯽ ﮔﻮﯾـــﺪ:ﺟﺎﻧـﺖ ﺑﯽ ﺑـﻼ ... .

ﮔﺎﻫــﯽ ﺑـﯽ ﺩﻟﯿــــﻞ ﺑﺮﺍﯾـ ﯾکــ ﺟﻌﺒـﻪ ﺷﮑﻼتـــ ﯾﺎ ﭘﺎﺳﺘﯿــــﻞ ﺑﺨـــﺮ

ﮐﻨــﺎﺭﺵ ﺑﻨﺸﯿــﻦ ﻭ ﺗﻤﺎﺷــﺎ ﮐـﻦ ﺩﺧﺘـﺮکـــ ﺭﺍ ... .

ﮐــﻪ ﺫﻭﻕ ﻣﯽ ﮐﻨـ ﺍﺯ ﻫﻤـــﺎﻥ ﺟﻌﺒــﻪ ﺍﯼ ﮐـﻪ ﺑــﺎﻭﺭ ﮐـﻦ

ﺷﯿﺮینیش ﺑﯿﺸﺘـــﺮ ﺑﺨﺎﻃــﺮِ ﺩﺳﺘــــﺎﻥِ ﺗﻮﺳﺖ ... .

ﭘﺴﺮکـــــ ... .

ﺑﯿــــﺎ ﯾکــ ﺭﺍﺯِِدختــــرآنه ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻓــــﺎﺵ ﮐﻨـﻢ:ﺩﺧﺘـــــــﺮﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ســآدگی ﺩﻭﺳ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﯾﮏ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﭘـُﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﻫﺎﯼِ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﺭنگی ...

پ.ن =مرسی پسرک خودم که تو همه ی اینارو انجام میدی
+تاریخ سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 0:36 نویسنده pekii |


حالم خوب نیست.

دیدین همیشه میگن چیزیو به زور از خدا نخواید؟

خدایا یادته به زور ازت خواستمش؟میخوام پسش بدم

کمکم کن

گیر افتادم خدایا قلبمو نگاه کن چشمای خیسمو نگاه کن

زندگیمو ببین!خدایا منو از  این دنیا بنداز بیرون ،بنداز بیرون

یادته چقدر نذر میکردم؟دعا میکردم؟التماست میکردم؟پشیمونم وقتی تو نمیخواستی منم نباید میخواستم

خدایا هیچ کسی نیست بهش بگم

نمیخوام به هیچ کسی جز تو بگم

میخوام بین منو تو بمونه

تا اخرش

از این حالم بیزارم،از این حس بیزارم،از این فکرا


+تاریخ چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 16:58 نویسنده pekii |


امروز سومین روز از دانشگام بود

یعنی دوتا استاد داشتیم امروز یکی بی نهایت خووووووووووووووووب یکی بی نهایت عقده اییی

اون استاد خوبه لامصب از وقتی اومده فضولی کرد تا بره

یکی یکی اسم و فامیل و سن و شغل و مجردید یا متاهلید 

اگه میگفتیم مجرد 2 ساعت حرف میزد اگه میگفتن متاهل کلیییییییییی میپرسید شوهرتون چند سالشه چی کارست

بچه دارید؟

وای خیلی خنده بود تازه بچه ها سره درد و دلشون وا شد یکی میگفت شوهرم خیانت کرد بخشیدمش استاده 

میگفت افرین خوب کردی یکی از ته کلاس داد میزد چیکار کردی؟

مرتیکه خیانت کرده بخشیدی؟غلط کرده !برو جرش بده پرتش کن بیرون عوضیو

هاهاهاهاهااااااااااااااااااااااااا

یه خانومه بود به چهرش میخوردم 50 سالش باشه بمیرم واسش گفت 38 سالمه ازدواج نکردم چون از مادرم نگه

داری میکردم حالام مادرم تازه فوت کرده و من تنها شدم اینقدر  واسش ناراحت شدیم همه بهش گفتنن یکم به 

خودت برس و ال کن بل کن شوهر گیرت میاددددد

اون یکی استاد عقده ایی جلسه اولش بود شروع کرد به جزوه دادنو نوشتن و گفت واسه جلسه همه باید در 

مورد فلان چیز اماده باشید کنفرانس بدید

خدایا کلا غم عالم اومد  تو دلم اخه کی حوصله داره؟

دوست خوشملا دوستون دارم خیلیییییییییییییییییی زیاد

+تاریخ شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 23:16 نویسنده pekii |


نه واقعا چی فکر کردی؟

فکر کردی میدونی من چه حسی بهت دارم؟

الان تو مطمنی جایگاهت تو قلبم چیه؟

نه عزیزم سخت در اشتباهی


+تاریخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 2:22 نویسنده pekii |


میخوام مثل قدیما شروع کنم به نوشتن مثل اون اوایل 

هستین کنارم که شروع کنم؟

+تاریخ دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 12:9 نویسنده pekii |


خدای مهربون یه بار دیگه معجزشو به همه بنده هاش نشون داد

پسرک کوچولو پیدا شد برید تو وبلاگش عکسای جدیدشم گذاشتن

مرسی بچه ها که دعا کردین ماااااااااااااچ

+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:46 نویسنده pekii |


دوستای قشنگ و عزیزم سلااااااام

امیدوارم که نماز روزهاتون قبول باشه و عیدتونم مبارک باشه

امروز داشتم وب گردی میکردم میخواستم دستور یه شیرینی و پیدا کنم که این وبلاگو دیدم

خواهش میکنم خواهش میکنم بازش کنید و ببینید

لطفا ممنونم

ای پسر بچه گم شده دعا کنید زودی پیدا شه

آمین

http://92329.blogfa.com/

+تاریخ یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 21:21 نویسنده pekii |


یکی از بهترین حسای خوب دنیا اینکه میبینم تو بهم زنگ و زدی و وقتی من برنداشتم برام پیغام گذاشتی

مخصوصا اون پیغامات که حامل یه خبر خوش یا اینکه قولی که بهم دادی و انجام دادی و تو پیغام واسم تعریف میکنی

اونوقت من به یک نسیم فول انرژی تبدیل میشم.

امشب رفته بودم دستشویی که دیدم یه مینی سوسک داره واسه خودش می چرخه با تمام فشار آب گرفتم بهش تا

بره تو چاه و بعدم یه ژستی گرفته بودم که انگار شاخ قولو شکستم ،از دستشویی اومدم بیرونو بدون ملاحظه اینکه تو

سره کاری بهت زنگ زدم و ازت قول گرفتم که هر وقت یه سوسک دورو برمون بود که منو ترسوند تو زودی بکوشیش.

+واقعا ازت ممنونم بخاطر اینکه با اونهمه تایمی که سرکاری و خسته و کوفته میای خونه بازم منو ندیده نمیخوابی

البته این حس دوطرفه است

+=+ دوستای گلم ممنونم که نگرانمید من یه ایرادی دارم که وقتی خیلی غمگینم میام اینجا و مینویسم و شماهارم ناراحت میکنم منو ببخشید.

 

 

 

 

+تاریخ دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 4:0 نویسنده pekii |


از وقتی یادم میاد من بوددم و گریه من بودم و نا امیدی من بودم و تنهایی

از وقتی یادمه از خدا خواستم نباشم از وقتی یادمه شبا گریه میکردم و با خدا درد و دل میکردم

تو فکرم می بوسیدمش بغلش میکردم و بغلم میکرد

از وقتی یادمه یه خنده از ته دل نداشتم همیشه ناراضیم همیشه یه چیز کم دارم

همیشه الکی خندیدم تا نفهمن

همیشه خودمو قایم کردن که نپرسن چرا؟

همیشه دلسوزی کردم و خودمو از یاد بردم

خدایا حالم از این زندگی بهم میخوره میشه منو از این دنیا ببری؟

+تاریخ یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 4:3 نویسنده pekii |